جلال الدين الرومي

88

مثنوى معنوى ( فارسى )

هر كه را باشد ز يزدان كار و بار * يافت بار آن جا و بيرون شد ز كار [ كسى كه از اسرار هستى بويى نبرده ، مگر مىتواند شعور و نطق جمادات را باور كند ؟ ! ] آن كه او را نبود از اسرار داد * كى كند تصديق او ناله‌ى جماد گويد آرى نه ز دل بهر وفاق * تا نگويندش كه هست اهل نفاق گر نيندى واقفان امر كُنْ * در جهان رد گشته بودى اين سخن [ موقعيّت لرزان اهل قيل و قال در برابر شبهات دينى ] صد هزاران ز اهل تقليد و نشان * افكندشان نيم وهمى در گمان كه به ظن تقليد و استدلالشان * قايم است و جمله پر و بالشان شبهه‌اى انگيزد آن شيطان دون * در فتند اين جمله كوران سر نگون [ مغالطه‌كنندگان تكيه‌گاهى سست دارند ] پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود [ تكيه‌گاه معرفتى اوليا ، بسيار محكم است ] غير آن قطب زمان ديده‌ور * كز ثباتش كوه گردد خيره‌سر [ مغالطه‌كنندگان ، بصيرت ندارند ] پاى نابينا عصا باشد عصا * تا نيفتد سر نگون او بر حصا [ اهل ايمان و عرفان ، صاحبان بصيرت‌اند ] آن سوارى كاو سپه را شد ظفر * اهل دين را كيست سلطان بصر [ اهل قيل و قال در پرتو راهنمايى اهل بصيرت راه مىروند ] با عصا كوران اگر ره ديده‌اند * در پناه خلق روشن ديده‌اند گرنه بينايان بدندى و شهان * جمله كوران مرده‌اندى در جهان نى ز كوران كشت آيد نه درود * نه عمارت نه تجارتها و سود گر نكردى رحمت و افضالتان * در شكستى چوب استدلالتان [ نقد اصحاب قيل و قال ] اين عصا چه بود قياسات و دليل * آن عصا كى دادشان بينا جليل چون عصا شد آلت جنگ و نفير * آن عصا را خرد بشكن اى ضرير او عصاتان داد تا پيش آمديد * آن عصا از خشم هم بر وى زديد [ اهميت مرشد و پير ] حلقه‌ى كوران به چه كار اندريد * ديدبان را در ميانه آوريد دامن او گير كاو دادت عصا * در نگر كادم چها ديد از عصى [ به خداوند معجزه‌آفرين توجّه كن ] معجزه‌ى موسى و احمد را نگر * چون عصا شد مار و استن با خبر از عصا مارى و از استن حنين * پنج نوبت مىزنند از بهر دين [ عقل جزئى نمىتواند احوال عارفانه را تفسير كند ] گرنه نامعقول بودى اين مزه * كى بدى حاجت به چندين معجزه هر چه معقول است عقلش مىخورد * بىبيان معجزه بىجر و مد اين طريق بكر نامعقول بين * در دل هر مقبلى مقبول بين [ اصحاب قيل و قال نمىتوانند در برابر اهل باطن عرض اندام كنند ] همچنان كز بيم آدم ديو و دد * در جزاير در رميدند از حسد هم ز بيم معجزات انبيا * سر كشيده منكران زير گيا [ عوام فريبى اصحاب قيل و قال ] تا به ناموس مسلمانى زىاند * در تسلس تا ندانى كه كىاند همچو قلابان بر آن نقد تباه * نقره مىمالند و نام پادشاه ظاهر الفاظشان توحيد و شرع * باطن آن همچو در نان تخم صرع [ رسوايى اصحاب قيل و قال ] فلسفى را زهره نى تا دم زند * دم زند دين حقش بر هم زند دست و پاى او جماد و جان او * هر چه گويد آن دو در فرمان او